<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://hoonar.loxblog.com</title>
<link>https://hoonar.loxblog.com</link>
<description>تصویر برداری</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>کلیپ زیبا برای مرتضی پاشایی</title>
<link>https://hoonar.loxblog.com/کلیپ-زیبا-برای-مرتضی-پاشایی</link>
<guid>https://hoonar.loxblog.com/کلیپ-زیبا-برای-مرتضی-پاشایی</guid>

<description><![CDATA[
این کلیپ توسط گروه خودمون ساخته شده
&nbsp;
امیدواریم خوشتان بیاید
&nbsp;
&nbsp;
اندازه فیلم بزرگ بود و تو صفحه ی اصلی قالبو خراب میکرد واسه همین یه صفحه ی جداگانه براش ایجاد کردیم
&nbsp;
برو به آدرس کلیپ موزیک 
www.hoonar.loxblog.com/page/morteza-pashaii-clip.hoonar
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:01:32 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نقد و برسی فیلم سینمایی Hugo</title>
<link>https://hoonar.loxblog.com/نقد-و-برسی-فیلم-سینمایی-hugo</link>
<guid>https://hoonar.loxblog.com/نقد-و-برسی-فیلم-سینمایی-hugo</guid>

<description><![CDATA[




کارگردان :  Martin Scorsese
نویسندگان :  John Logan, Brian Selznick
بازیگران :  Asa Butterfield, Chlo&euml; Grace Moretz, Christopher Lee
خلاصه داستان : در پاریس ۱۹۳۰، کودک یتیمی که در دیوارهای ایستگاه قطاری
 زندگی می&zwnj;کند غرق در راز و رمزهایی در مورد پدرش و ساخته&zwnj;های او می&zwnj;شود ...
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;




فیلم Hugo شبیه هیچ کدام از فیلم های دیگر ماتین اسکورسیزی نیست، اما احتمالاً محبوب ترین کار خود او، از ابتدا تا به الآن می باشد. یک حماسه ی خانوادگی پر هزینه و به سبک 3D که از بسیاری جهات، حکایت زندگی شخصی خود مارتین را دارد. با تماشای هیوگو، آدم احساس می کند منابع و وسایل لازم در اختیار هنرمند بی نظیری قرار گرفته تا فیلمی درباره ی سینما بسازد! اینکه او توانسته در این فیلم، قصه ی جذابی هم برای بچه ها (البته نه همه ی آنها) تعریف کند، بیان کننده ی میزان احساسات و شور و شوقی است که صرف این فیلم شده است.
از دید کلی،&zwnj; داستان زندگی قهرمان فیلم، هیوگوکابرت، داستان زندگی خود اسکورسیزی است. در پاریس دهه ی 30 میلادی، پسر نوجوان باهوشی، دوران کودکی خود را به تماشای دنیای بیرون از دریچه ی پنجره ی خوش منظره ای می گذراند و در عین حال سعی می کند طرز کار دستگاه های مکانیکی مختلف را هم یاد بگیرد. پدر هیوگو مسئول نگهداری و رسیدگی به ساعت های یک ایستگاه قطار غار مانند در پاریس است. رؤیای او این است که یک آدم آهنی را که در موزه پیدا کرده است را تکمیل کند. ولی قبل از اتمام کار، پدر هیوگو می میرد و آدم آهنی ناقص و هیوگو تنها می مانند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;




کارگردان :  Martin Scorsese
نویسندگان :  John Logan, Brian Selznick
بازیگران :  Asa Butterfield, Chlo&euml; Grace Moretz, Christopher Lee
خلاصه داستان : در پاریس ۱۹۳۰، کودک یتیمی که در دیوارهای
 ایستگاه قطاری زندگی می&zwnj;کند غرق در راز و رمزهایی در مورد پدرش و ساخته&zwnj;های او می&zwnj;شود ...
&nbsp;
&nbsp;

&nbsp;




فیلم Hugo شبیه هیچ کدام از فیلم های دیگر ماتین اسکورسیزی نیست، اما احتمالاً محبوب ترین کار خود او، از ابتدا تا به الآن می باشد. یک حماسه ی خانوادگی پر هزینه و به سبک 3D که از بسیاری جهات، حکایت زندگی شخصی خود مارتین را دارد. با تماشای هیوگو، آدم احساس می کند منابع و وسایل لازم در اختیار هنرمند بی نظیری قرار گرفته تا فیلمی درباره ی سینما بسازد! اینکه او توانسته در این فیلم، قصه ی جذابی هم برای بچه ها (البته نه همه ی آنها) تعریف کند، بیان کننده ی میزان احساسات و شور و شوقی است که صرف این فیلم شده است.
از دید کلی،&zwnj; داستان زندگی قهرمان فیلم، هیوگوکابرت، داستان زندگی خود اسکورسیزی است. در پاریس دهه ی 30 میلادی، پسر نوجوان باهوشی، دوران کودکی خود را به تماشای دنیای بیرون از دریچه ی پنجره ی خوش منظره ای می گذراند و در عین حال سعی می کند طرز کار دستگاه های مکانیکی مختلف را هم یاد بگیرد. پدر هیوگو مسئول نگهداری و رسیدگی به ساعت های یک ایستگاه قطار غار مانند در پاریس است. رؤیای او این است که یک آدم آهنی را که در موزه پیدا کرده است را تکمیل کند. ولی قبل از اتمام کار، پدر هیوگو می میرد و آدم آهنی ناقص و هیوگو تنها می مانند.
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
پسرک (هیوگو) ترجیح می دهد به جای آنکه بگذارد مثل یک بچه یتیم با او رفتار کنند و او را به یتیم خانه ببرند، در دالان ها و راهرو ها و نردبان های مارپیچ و حتی خود چرخ دنده های ساعت ها قایم شود و حواسش باشد که اشتباهی مرتکب نشود. او خودش را با کلوچه هایی که از مغازه های داخل ایستگاه قاپ می زند سیر می کند و یواش یواش دزدکی راهی سالن های سینما نیز می شود.
زندگی هیوگو، توسط پیرمرد ترش رو و اسباب بازی فروشی که در ایستگاه قطار است با نام ملیس، دستخوش تغییر و تحول می شود. بله، پیرمرد ترشرویی که بن کینگزلی Ben Kingsley نقشش را بازی کرده، کسی نیست جز همان فیلمساز فرانسوی بزرگ و فراموش نشدنی، که ابداع کننده اصلی آدم آهنی نیز بود. البته هیوگو از این موضوع خبر ندارد. ملیس واقعی، شعبده بازی بود که اولین فیلم هایش را برای کلک زدن به تماشاچی هایش ساخته بود.
اگر یک نفر در عالم سینما باشد، که این حق را داشته باشد یک فیلم سه بعدی درباره سینما و عشق به سینما بسازد، آن یک نفر قطعا مارتین اسکورسیزی است. داستان شباهت زیادی به زندگی واقعی خود اسکورسیزی دارد. پسرکی که در ایتالیا زندگی می کرد اما اهل آنجا نبود، دنیای بیرون را از دریچه ی پنجره ی آپارتمانش تماشا می کرد، از طریق تلویزیون و تئاترهای کوچک جذب دنیای سینما شد، نزد کارگردان های بزرگ شاگردی کرد، و حتی به Michael Powell بزرگ کمک کرد تا بعد از چندین سال دوری از دنیای سینما، کار خود را از سر بگیرد.
شیوه ی پرداخت فیلم Hugo به شخصیت ملیس خودش به تنهایی زیبا و جذاب است، اما نیمه ی اول فیلم بیشتر وقف نمایش قایم شدن ها و فرار کردن های قهرمان کوچک داستان می شود. روش استفاده ی فیلم از تکنیک CGI و تکنیک های دیگر سینمایی برای ساخت ایستگاه قطار و خود شهر، واقعاً مهیج است. اولین نمای فیلم، با نمایش منظره ی وسیع شهر پاریس از بالا شروع شده و به تصویر هیوگو (Asa Butterfield) ختم می شود که از شکافی گوچک در صفحه ی ساعت بالای ساختمان ایستگاه قطار، بیرون را تماشا می کند. تماشای هیوگو، مانند خواندن یکی از رمان های برجسته چارلز دیکنز می باشد. هیوگو مرتبا در تعقیب و گریز میان مسافران، همیشه از بازرس بداخلاق و عصبانی ایستگاه قطار (Sacha Baron Cohen) یک قدم جلوتر است. او هر بار موفق می شود از دست این بازرش عصبانی فرار کند و خودش را به مخفیگاهش پشت دیوار ها و بالای سقف ایستگاه برساند.
پدر هیوگو (Jude Law) که در صحنه های فلش بک دیده می شود، یادداشت های زیادی از خود برجا گذاشته که نقشه هایش برای تکمیل آدم آهنی هم در آنها هست. هیوگو در کار کردن با چرخ دنده ها و پیش گوشتی ها و فنر ها و اهرم برای خودش نابغه ای استثنایی است .
بالأخره یک روز سر می رسد که هیوگو موفق می شود راز خود را با دختری به نام ایزابل (Chloe Grace Moretz) در میان بگذارد. ایزابل هم در ایستگاه قطار زندگی می کند و پیش Melies پیر و همسرش بزرگ شده است. هیوگو دنیای مرموز خود را به ایزابل نشان می دهد و ایزابل هم دنیای اسرار آمیز خودش، یعنی کتاب های کتابخانه های غار مانند ایستگاه را به او نشان می دهد. این دو بچه ی باهوش و زرنگ، فرسنگ ها با آن بچه های نازنازی و کودنی که در اکثر فیلم های خانوادگی سینمای هالیوود دیده می شوند، فرق دارند.
برای عاشقان سینما، بهترین صحنه ی فیلم در نیمه ی دوم آن اتفاق می افتد، وقتی که سابقه ی حرفه ای Georges Melies (با بازی کینگزلی) ، به صورت فلش بک نمایش داده می شود. احتمالاً&zwnj; معروف ترین فیلم کوتاه او A Trip to the Moon ساخته ی سال ۱۸۹۸ را دیده اید. در این فیلم چند فضانورد وارد سفینه ای می شوند که از دهانه ی یک توپ به سمت ماه شلیک می شود، این سفینه یک راست می خورد توی چشم چهره ی انسانی ای که روی ماه تصور شده است!
اسکورسیزی مستند های زیادی درباره ی شاهکار های سینمایی و کارگردان های بزرگ آنها ساخته، &zwnj;و حالا با تجربه هایی که کسب کرده ،را وارد حیطه ی داستان سرایی شده است. در فیلم می بینیم که Melies ( که سازنده ی اولین استودیوی سینمایی جهان است) از چیدمان های خارق العاده و لباس های عجیب و غریبی استفاده می کند تا فیلم هایی جادویی بسازد. همه ی این فیلم ها فریم به فریم، به صورت دستی رنگ آمیزی شده اند. با ایجاد برخوردهای عجیب و دور از ذهن سیر داستانی فیلم، این پیرمرد متوجه می شود که مردم او را فراموش نکرده اند بلکه برای او مقام والایی در خور خدایان قائل هستند.
همین چند روز پیش، یک فیلم 3D کودکانه در مورد زندگی پنگوئن ها دیدم. بعد از دیدن هیوگو، به نظرم آمد که در آن فیلم تکنیک سه بعدی، به شکلی بسیار ابتدایی و ضعیف بکار رفته اسنت. اسکورسیزی در فیلم خود از تکنیک 3D به درستی استفاده می کند، نه به عنوان یک ترفند و حقه ی سینمایی، بلکه برای بالا بردن سطح کلی جلوه های ویژه ی نمایشی. به ویژه بازسازی او از فیلم کوتاه Arrival of a Train at La Ciotat که در سال 1897 توسط برادران لومیر ساخته شد، شایان توجه است. احتمالاً ماجرای این فیلم را شنیده اید: وقتی که قطار به سمت دوربین نزدیک می شود،&zwnj; تماشاگر وحشت می کند و سعی می کند از سر راهش کنار برود. در این صحنه استفاده ی مناسب از تکنیک 3D به خوبی نمایش داده می شود و شاید خود برادران لومیر هم اگر آن موقع این تکنیک در دسترس بود، از آن استفاده می کردند.
فیلم Hugo باری دیگر زاده شدن سینما را جشن می گیرد. این فیلم در قالبی داستانی، به موضوع حفظ فیلم های قدیمی که یکی از دغدغه های شخصی مارتین اسکورسیزی است، می پردازد. در صحنه ای تکان دهنده و ناراحت کننده، متوجه می شویم ملیس که فکر می کند دوران او دیگر گذشته و کارهایش فراموش شده، چندین قطعه فیلم را ذوب می کند تا از سلولید آنها برای ساخت پاشنه ی کفش زنانه استفاده شود. اما همه ی این فیلم ها نسوخته بودند، و در پایان فیلم Hugo، متوجه می شویم که به خاطر تلاش های این پسر، دیگر قرار نیست سوخته شوند. خب، این هم پایان خوشی که منتظرش بودید!]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:01:32 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فیلم نامه ی کوتاه (100 ثانیه ای) اجتماعی</title>
<link>https://hoonar.loxblog.com/فیلم-نامه-ی-کوتاه-100-ثانیه-ای-اجتماعی</link>
<guid>https://hoonar.loxblog.com/فیلم-نامه-ی-کوتاه-100-ثانیه-ای-اجتماعی</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp; " آدم ها "
&nbsp;

&nbsp;
&nbsp;
برای اینکه صفحه ی اصلی زیاد اشغال نشه&nbsp; داستان کامل رو در ادا مه ی مطلب قرار دادیم 
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
ایستگاه اتوبوس- روز
پسری 14-15ساله کوله اش را کنارش گذاشته،روی صندلی نشسته است.پاهایش را روی هم انداخته و هر ثانیه پاشنه ی پای زیرین را از زمین جداکرده و روی زمین میزند.
با فاصله ی یک صندلی از او،مردی جوان نشسته است،کیف سامسونت اش را روی پایش قرار داده،روی آن خم شده وبا گوشی همراهش سرگرم است.
ماشینی به سرعت از جلوی دوربین عبور میکند وپشت سرِ آن ماشینی دیگر که تا بعد از خارج شدن از کادر صدای بوق اش شنیده میشود.
پیرزنی چادری که زنبیل بزرگی در دست دارد تلوتلوخوران از سمت چپ تصویر وارد میشود.روی نزدیکترین صندلی (صندلی ِ جفتی ِ پسر)مینشیند،در حالیکه آهی از خستگی می کشد از دید او:پای پسر هر لحظه بالا وپایین میرود،پسر همانطور مات به خیابان نگاه میکند و انگار متوجه حضور پیرزن نمی شود.
پیرزن به تکیه صندلی میچسبد وبه اطراف سر میچرخاند. ماشینی با سرعت از فاصله ی نزدیکِ پیرزن میگذرد؛او به راننده ماشین فحش میدهد.
&nbsp;دو دختر دانشجو در حال صحبت کردن وخنده هایی تقریبا ً بلند ازسمت چپ تصویر وارد میشوند،صندلی ها را دید میزنند(از دید آنها:مرد جوان با گوشی اش وَر میرود)طول ایستگاه را پیموده و در طرف راست تصویر،چند صندلی دورتر از مرد مینشینند.یکی ازآنها زیرچشمی مرد را میپاید و باز هر دو آرامتر میخندند.
&nbsp;صدای فریادِ مردی هر لحظه واضح تر شنیده میشود:
&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; - اصلا ٌ...نمیشه...(مکث)اونو با این قاطی نکن...نخیر...ربطی نداره&nbsp;&nbsp;
&nbsp;مردی میانسال،فربه و کم مو که با عصبانیت با گوشی همراهش حرف میزند از راست وارد میشود.بدون اینکه به افراد نگاهی بیاندازد جلوی ایستگاه می ایستد.از دید او:چند ماشین در امتداد خیابان پیش میروند،یکی از بقیه سبقت میگیرد.
&nbsp;هنوز باخشم باگوشی اش صحبت میکند.ماشینی ازنزدیکی او عبور میکند.
تصویرِکلی ایستگاه را داریم و صداهایی درهم که هر لحظه بلندتر میشوند:"فریادِ مردِ عصبانی،صدای خنده ی دخترها،صدای پای پسرمحصل،صدای مونولوگ پیرزن(کِی برسم خونه؟خریدم سنگینه!)،صدای دکمه های گوشی مرد جوان"
&nbsp;تصویر کم کم تاریک میشود تا به سیاهی مطلق برسد (صداهای درهم را با ولوم پایین تر داریم).
&nbsp;{ نوشته ای در سیاهی تصویر: آدم ها چقدر متفاوت اند! }
به تصویر برمیگردیم،دو ثانیه صداهای درهم را داریم وبعد صدای کشیده شدن لاستیکِ ماشینی برسطح جاده و صدای برخورد شدید دو ماشین با یکدیگر.
&nbsp;همه حواسشان به تصادف(بیرون ِ کادر) جلب میشود.عکس العمل های متفاوت نشان میدهند:
&nbsp;مرد میانسال با تعجب به بیرون کادر زل میزند.جمله خودرا ناتمام میگذارد و به طرف محل حادثه میرود.
مرد جوان ابروهایش را درهم میکند،چشمانش را کمی تنگ میکند تا بهتر ببیند،بلند میشود وبه طرف محل حادثه حرکت میکند.
&nbsp;دو دختر بی توجه به یکدیگر به سمت تصادف می دوند.
&nbsp;پسرمحصل کیف اش را ازروی صندلی بر میدارد،بند کیف در فاصله ی بین دو صندلی گیرکرده و دو خودکار از زیپ جلوی کیف روی زمین می افتد،کیف را رها کرده به سمت حادثه می رود.
دوربین به آرامی نزدیکِ پیرزن میشود که به سختی در حال رفتن به محل حادثه است.موسیقی با ریتمی کُند وگنگ نواخته میشود.
&nbsp;نمای نزدیک: پیرزن از کار بیرون می رود.
دوربین برمیگردد ودر نمایی زنبیل پیرزن ،کوله ی پسر و صندلی های خالی را نشان میدهد،کمی نزدیک میشود وبعد متوقف میگردد.تصویر کم کم تاریک میشود تا به سیاهی مطلق برسد.موسیقی قطع میشود.
&nbsp;{نوشته ای در سیاهی تصویر:آدم ها چقدر شبیه هم اند! }
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:01:32 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>مبانی هنر های تجسمی</title>
<link>https://hoonar.loxblog.com/مبانی-هنر-های-تجسمی</link>
<guid>https://hoonar.loxblog.com/مبانی-هنر-های-تجسمی</guid>

<description><![CDATA[
بـِـســـمِ الــلّــه الــــرَحــــمـــان الــــرّحـــیــــم
&nbsp;
مبانی هنر های تجسمی
رشته ی : فنی و حرفه ای (گروه تحصیلی هنر)
(رشته های گرافیک _ سینما _طراحی و دوخت _صنایع دستی _ چاپ دستی _ نقاشی انیمیشن _پشتیبانی صحنه و ...)
سال دوم دوره آموزش متوسطه فنی و حرفه ای
&nbsp;
فونت زيبا ساز
&nbsp;
فونت زيبا ساز
&nbsp;
فونت زيبا ساز
&nbsp; بخش اول
فصل اول
&nbsp;
مبانی هنر های تجسمی
هدف های رفتاری : پس از پایان این فصل از فراگیر انتظار میرود : 
1_ مبانی هنر های تجسمی را تعریف کنید.
2_عناصر و کیفیت نیروهای بصری را توضیح دهید.
3_دیدن و هنرمندانه دیدن را توضیح دهید.
4_اهمیّت کادر در هنرهای تجسمی و انواع آن ها را توضیح دهید
&nbsp;
&nbsp;
مبانی هنر های تجسمی چیست ؟
ایجاد آثار هنر های تجسمی و درست درک کردن آ&laquo; ها نیاز به یک شناخت اولیه از اصول و مبانی و هنر های تجسمی دارد. به همین دلیل این مبانی را میتوان به الفبا و قواعد درک زبان و ابداع در هنرهای تجسمی و بصری تعبیر کرد.
زندگی انسان براساس ارتباط هایشبا جهان پیرامون و با همنوعانش شکل میگیرد. زبان وسیله ی ارتباطی و بسیار مهمی برای انسان هاست اما فقط دانستن زبان و یا توانایی سخن گفتن برای ایجاد ارتباط میان آدم ها کافی نیست. بلکه برخورداری از قوه ی شنوایی و دانستن کلمات مشترک نیز لازم است. با این حال گاه دو یا چند نفر که از زبان مشترکی برخوردارند&nbsp; منظور یکدیگر را به درستی متوجه نمی شوند.&nbsp; به همین دلیل شناختن زبان و قواعد آن و طرز به کاربردن صحیح کلمات نیاز به آموزش دارد. بر همین مبنا درست نوشتن و صحیح خواندن برای درک مفهوم یک اثر نوشتاری و انتقال صحیح معانی آن دارای اهمیتی ویژه است. بنابراین برای درک درست یک نوشته شناختن قواعد و دستور زبان و معنی کلمات ضروری میباشد.
با توجه به این مقدمه باید گفت درک درست یک اثر تجسمی تا حدود زیادی بستگی به شناختن امکانات،مواد،ابزار و درک صحیح از&nbsp; عناصر هنر تجسمی دارد. معمولا برای آموختن زبان نوشتاری قواعد شناخته شده و دقیقی وجود دارد، اما زبان عناصر هنر تجسمی بسیار پیچیده تر و دشوارتر است. در این اطلاعات بصری نقش اصلی را در فراگرفتن زبان هنر تجسمی دارد. زیرا دیدن، امکان تجربه ی مستقیم و بدون واسطه ی واقعیت و اشیای پیرامون را برای ما فراهم میکند. به همین دلیل ما معمولا به چشم هایمان بیش از سایر اعضا و اندام حسی خود برای فهمیدن واقعیت اطمینان داریم. همچنان که در زندگی روزمرّه برای اطمینان پیدا کردن از صحت چیزی که میشنویم گفته می شود &laquo;تا ندیدی باور مکن&raquo; و یا اینکه : &laquo;شنیدن کی بود مانند دیدن؟&raquo;
احتمالا انسان در ابتدایی ترین علائم نوشتاری از تصاویر برای ایجاد ارتباط استفاده میکرده است. هم چنان که مصریان باستان از نوشته های تصویری (خط هیروگلیف)، برای بیان مقاصد خود بهره می بردند (شکل 1_1)

شکل 1_1 دستبند از جنس طلا و سنگ های تزیینی. مصر باستان (حدود 712 تا 664 ق.م)
چشم به عنوان نشانه ی سلامتی و داشتن درک روشن از طبیعت همواره در آثار هنری از روزگاران گذشته تا به امروز مورد توجه بوده است. در این دستبند نقش چشم هم می تواند جنبه ی تزیینی داشته باشد و هم به عنوان یک علامت نوشتاری بر اساس خط تصویری مصریان باستان تلقی شود.
&nbsp;
&nbsp;
اهمیت دیدن به این دلیل است که ما معمولا تصاویر اشیا را نزدیکترین و درسترین نشانه برای درک خصوصیات آن ها میدانیم. به طوری که با دیدن تصویر یک شیء میتوانیم بفهمیم که ویژگی ها و امکانات آن چیست، در حالی که با شنیدن نام اشیا و حتی توصیفی که از آن ها میشود نمیتوان آن طور که باید به خصوصیات آن ها پی برد. همان طور که تصاویر روی دیوار های غار ها و روی ظروف و اشیایی از روزگاران دور به جای مانده اند.
اینک پس از گذش چند هزار سال اطلاعات با ارزش و مهمی را به مان منتقل می کنند. اما خطوط، نوشته ها و سایر علائم باقی مانده از دوره یقدیم هرگز با چنین صراحتی با ما ارتباط برقرار نمی کنند بلکه فقط متخصصین و زبان شناسان خاصی میتوانند آن ها را بخوانند(شکل های 2_1 و 3_1)
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;
شکل 2_1 اسب ها و گاو وحشی; نقاشی روی دیواره غار ; لاسکو_فرانسه_حدود 15000 سال ق.م
&nbsp;

شکل 3_1_مجسمه به همراه لوح نوشته; مصر باستان،(حدود 712 تا 664 ق.م)
با دیدن این مجسمه بلافاصله اطلاعاتی از قبیل مرد بودن آن،نوع پوشش،گردن بند،آرایش و حتی سن او را میتوانیم به دست آوریم در حالی که برای خواندن کتیبه ای که در جلوی مجسمه است حتما بایستی از آموزش کافی برای فهمیدن خط هیروگلیف برخوردار باشیم.
&nbsp;
&nbsp;با این توضیحات میتوان پی برد که آشنا شدن با مبانی هنر های تجسمی تا چه اندازه میتواند در درک کردن درست جهان بصری موثر باشد. به ویژه این که در دوره معاصر ، فراوانی رسانه های ارتباط بصری از قبیل کتاب های تصویری،تبلیغات،عکس،تلویزیون،سینما و راسانه زندگی روزمره ی ما را مشحون از تصاویر کرده است . به همین دلیل اهمیّت آموختن مبانی هنر های تجسمی کاملا بدیهی به نظر می رسد. به ویژه برای کسانی که میخواهند تحصیل و کار خود را با فعالیت در زمینه ی هنر تجسمی ادامه دهند.
هر کدام از ما در ذهن خود تصوّراتی داریم که تا وقتی شکل بصری تجسم پیدا نکرده اند دیگران از پی بردن به آن ها عاجز خواهند بود . در حالی که با تجسم بخشیدن به آن ها ارتباط ذهنی ما با مخاطبان شکل ملموسی پیدا میکند. تصاویر ذهنی میتوانند به شکل گزارش، توصیف روانی، شعری و بصری یا تجسمی ارائه شوند (شکل 4_1)

شکل 4_1 تصورات و تخیلات تا وقتی که به صورت تجسمی و تصویری بر نیایند نمیتوانند اطلاعات روشنی به ما بدهند. البته روش های دیگری چون توصیف و گزارش نیز میتوانند در ارائه اطلاعات ذهنی کمک کنند. اما در این میان هنر تجسمی همه چیز را به شکل روشن تری تجسم می بخشد.
&nbsp;
آنچه در روزگار ما در قالب هنر های تجسمی جای می گیرد عبارت است از : عکاسی ،گرافیک،نقاشی،طراحی ومجسمه سازی. معماری و طراحی صنعتی نیز اگر چه به طور سنتی جزو گرایش های هنر تجسمی به شمار می آیند، اما به دلیل کاربردخاص آن ها و ارتباط با صنایع و علوم به صورت مستقل و کاربردی یا در ارتباط با صنایع از آن ها یاد میشود. به طور کلی میتوان گفت همه ی هنر هایی که به صرعت بصری ارائه یا دیده میشوند و با تصویر سر و کار دارند اصول و مبانی مشترکی دارند که (( مبانی هنر های تجسمی)) یا ((مبانی هنر های بصری)) نامیده میشوند. بنابر این ، در مبانی هنر های تجسمی الفبای تجسم یا تصویر کردن و همچنین درک آثار هنر های تجسمی را تجربه خواهیم کرد.
&nbsp;
عناصر و کیفیت نیروهای بصری
عناصر و کیفیت نیروهای بصری در هنر های تجسمی به دو بخش کلی تقسیم میشوند : بخشی که با آنها به طور فیزیکی و ملموس سر و کار داریم و همان عناصر بصری محسوب میشوند ; مثل : نقطه،خط، سطح،رنگ،شکل،بافت،اندازه و تیرگی _ روشنی. بخش دیگر کیفیات خاص بصری هستند که بیشتر حاصل تجربه و ممارست هنرمند در به کار بردن عناصر بصری میباشند، از قبیل تعادل ، تناسب ، هماهنگی و کنتر است که به نیروهایز بصری یک اثر تجسمی استحکام میبخشد.
به طور کلی عناصر و نیروهای بصری در طبیعت و محیط پیرامون ما موجود هستند و هنرمند یا از آن ها به طور مستقیم استفاده میکند و یا با الهام گرفتن از طبیعت و با استفاده از ابزار و مواد گوناگونی که امروز هنرمندان در اختیار دارند بسیار زیاد است. از انواع مواد و ابزار های اثر گذار گرفته تا سطوح مختلف ، رنگ هایی با کیفیت متنوع و حلال های گوناگون.(شکل 5_1)
&nbsp;
شکل 5_1 برخی از انواع ابزار های اثر گذاری برای طراحی و نقاشی
&nbsp;
&nbsp;
دیدن :
انسان به وسیله توانایی های جسمی و روحی خود با جهان ارتباط بر قرار میکند. از میان توانایی های مختلف ، حس بینایی انسان را قادر میسازد تا جهان پیرامون خود را ببیند و با آن چه&nbsp; در آن می گذرد ارتباط بر قرار کند. چشم ها عضوی از بند هستند که در صورت سالم بودن عمل دیدن به وسیله ی آن ها انجام میشود. شرط دیدن اشیا و پدیده ها توسط عضو بینایی (چشم ها) وجود نور است و بدون وجود نور انسان قادر به دیدن نیست. بنابر این، عمل دیدن ارتباطی است که انسان در شرایط مساعد نوری از طریق عضو بینایی با جهان بر قرار می کند. 
عوامل دیگری نیز موثر و لازم هستند که عبارتند از :
الف) وجود چیز هایی که نور پس از بر خورد با آن ها به چشم منعکس می شود.
ب) انتقال علائم پیام های بصری از طریق چشم به مغز توسط اعصاب بینایی.
پسام های بصری شامل اطلاعاتی درباره&nbsp; خصوصیات ظاهری اشیا از قبیل نوع رنگ ، میزانتیرگی- روشنی، اندازه و جنسیت آن هاست.
در یک معنای کلی عمل دیدن واکنشی طبیعی و خودبه خود است که عضو بینایی در مقابل انعکاس نور از خود نشان می دهد و انسان ره طور طبیعی رنگ، شکل ، جهت، بافت، بُعد&nbsp; و حرکت چیز ها را به وسیله ی پیام های بصری دریافت میکند. اما در هنر و نزد هنرمندان دیدن میتواند فراتر از یک عکس العمل طبیعی تعبیر شود. در نگاه هنرمند جهان به صورتی عمیق تر ادراک و دیده میشود. او علاوه بر دیدن اشیا به روابط و تناسبات آن هابا جهان و پدیده ها به نحوه ی در آثار او جلوه گر می شود که گویی هیچکس دیگر قبلا آن ها را آن گونه ندیده است(شکل 6_1)
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:01:32 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>فیلم نامه کوتاه گل مریم</title>
<link>https://hoonar.loxblog.com/فیلم-نامه-کوتاه-گل-مریم</link>
<guid>https://hoonar.loxblog.com/فیلم-نامه-کوتاه-گل-مریم</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;
فیلمناه ای بسیار احساساتی با&nbsp; نکات آموزنده و زیبا که در ادامه ی مطلب قرار داده ایم
فیلمنامه ی کوتاه گل مریم&nbsp;
 داخلی- خانه &ndash; اتاق خواب &ndash; روز مردی (۳۳-۳۴ ساله) در حال جا دادن لباسی داخل ساک کوچکی که روی تخت گذاشته شده, است.مرد کمی غمگین است.زیپ ساک را میبندد و از اتاق بیرون می اید. خانه &ndash; هال (ادامه) مرد از اتاق بیرون می آید و در را پشت سرش میبندد.می خواهد به سمت در بیرون برود که چشمش به خودش در آینه ای که در گوشه ای از پذیرایی است می افتد.به سمت اینه بر میگردد , دستی به موهایش میکشد , به خودش درآینه خودش خیره می شود و لبخند تلخی میزند. خانه &ndash; دستشویی (ادامه) نمایی بسته از دستان مرد که ماشین اصلاحی را در دست گرفته و آن را روشن میکند.تصویر بالا می اید و آینه را نشان می دهد. مرد با غم به خودش نگاه میکند.عکسی را از جیبش در می آود و با غم آن را نگاه میکند.ناگهان دستانش شل میشوند و پایین می آیند. از پشت سر, مرد را میبینیم که دستهایش رابه لبه ی سینک گرفته و شانه هایش می لرزد.صدای گریه ی او با صدای ماشین اصلاح مخلوط می شود. داخلی- راهروی بیمارستان- روز مرد در حال راه رفتن در راهرو است. در یک دستش چد شاخه گل مریم و در دست دیگرش ساک کوچک است .موهای مرد کاملا زده شده و ابروهای او هم خالی شده..مرد به در اتاقی میرسد و داخل اتاق می شود. داخلی &ndash; اتاقی در بیمارستان &ndash; روز در اتاق ,تخت ,یخچالی کوچک و چندین شاخه گل مریم روی میزی دیده میشود. روی تخت زن جوانی خوابیده است.ابروهای زن زده شده ,روسریی بر سر دارد اما روسریش عقب رفته و معلوم است که مویی ندارد.,مرد روی صندلیی کنار تخت نشسته است و با چهره ای غم بار زن را نگاه میکند. مدام بغض خود را فرو میدهد وگه گاهی چشمان پر از اشکش را به سقف میدوزد تا اشک هایش سرازیر نشوندلبخند کمرنگی میزند و روسری زن را جلو میکشد.نا خود اگاه اشک هایش سرازیر میشود و سرش را روی تخت میگذارد.زن چشمانش را آهسته باز میکند.مرد متوجه میشود و اشک هایش را سریع پاک میکند.از pov زن میبینیم که مرد را تار میبیند. زن: (بی حال)حامد؟ مرد (حامد):جانم؟ زن چشم هایش را چند بار روی هم میگذارد و سپس حامد را نگاه میکند.کم کم آثار تعجب در چهره ی زن نمایان میشود. زن: تو&hellip;تو چرا این شکلی شدی؟ چیکار کردی؟ حامد: (با شیطنت) دوست داشتم مریم چشم هایش را چند بار روی هم میگذارد و کمی سرش را روی بالش به اطراف میچرخاند. زن: واسه چی اینکارو کردی؟ حامد: حالا دیگه مثل هم شدیم زن: (لبخند میزند) تو دیوونه ای حامد: نه&hellip;)مکث) من فقط یه مَردم&hellip;! زن با چهره ای شاکی رویش را بر میگرداند. حامد: مریم&hellip;با دکترت حرف زدم گفت, حالت داره بهتر میشه مریم: دروغ میگی حامد : چی؟ مریم به حامد نگاه میکند. مریم: دروغ میگی&hellip;(با لبخند)ابروهاتم زدی بهتر میشه از چشات خوند داری دروغ میگی&hellip;من خودم میفهمم که هر روز وضعم بدتر میشه قیافه ی حامد در هم میرود حامد: تو فقط هر روز داری نا امید تر میشی,حتی خودتم دلت نمیخواد خوب شی, (با لبخندی تلخ)چیه؟ نکنه از من خسته شدی میخوای زودتر بری؟ مریم: (به سقف چشم میدوزد)از این زندگی خسته شدم&hellip; حامد از جایش بلند میشود و به سمت پنجره میرود.کلافه است حامد: خب&hellip;.میخوای چیکار کنی؟ هان ؟انقد ادامه اش بدی تا اینکه&hellip; حرفش را میخورد مریم: تا اینکه بمیرم&hellip;دیگه خسته شدم حامد: (صدایش را بالا میبرد) بمیری؟ آره؟ به همین راحتی؟ مریم با چشمانی پر از اشک به سمت حامد بر میگردد. مریم: (با بغض) به همین راحتی؟ واقعا فک میکنی راحته؟ من دارم هر روز زجر میکشم میفهمی؟ حامد: (داد میزند) آره میفهمم چون منم دارم زجر میکشم&hellip;میفهمم چون منم دارم درد میکشم&hellip;ذره ذره میمیرم مریم چشمانش را میبندد. حامد جلو می اید و دستانش را به تخت تکیه میدهد. حامد : ولی هیچ زجری بیشتر از این حرفای تو که انقد نا امیدی نیست &hellip;به خاطر من بمون&hellip;به خاطر من بجنگ&hellip;ارزششو دارم؟! خارجی- قبرستان- روز حامد با موهایی پر پشت کنار قبری نشسته است.با دستهایش که شاخه ی گل مریمی در ان است پاهایش را جمع کرده و با صورتی که حسی را نمیتوان در آن خواند به روبرویش نگاه میکند. صداها روی تصویر او پخش میشود. مریم: حامد&hellip; حامد: جانم؟ مریم: منو یادت نره خب؟ حامد لبخند تلخی میزند,به قبر نگاهی میکند و شاخه گل را روی آن میگذارد. حامد: شد دو سال و هفت ماهو و بیست روز&hellip;یادم نرفته عشق نامرد من. حامد بلند میشود,نمای بسته ای از پاهای او را میبینیم که کم کم دور میشود.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 02:01:32 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

